کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 10 تیر 1388




آدامس باربی . مانتوی سبز چهار خونه . آدامس پولو . باغ . لی لی . اسکیت . بعد از ظهرهای داغ . دعوا . سحر . توی بوکس . دوچرخه . پنیرک . بدمینتون . باشگاه انقلاب . یاسی . دوربین فیلم برداری . مورچه ها . تاب بازی . پفک ۵۰ تومنی . پائولو . تصدیق . زینب . ژیمناستیک . فهیمه. ظرف غذا . گل بلندر . مسجد . والیبال . پایگاه تابستونی . ساندویچ . مدال . ۱۴ تا طول قورباغه (یا غورباقه) . د بویز . گرما . داوری . اردو . پریسا و لیلا . دکتر حسابی . چلچراغ . کرج . توت . شنا . بالکن . بچه ها گل آقا . فجر . مبلهای خاکستری . تنهایی . کمد سفیده .قدرت و اسمیت . طراحی . نرمش . عماد. سربالایی . عکاسی . قندیل . استخر......


نمیدونم تا کی اما میدونم کلی کلمه ی خاطره انگیز دارم که ادامه اینها بزارم و ساعتها بهشون فکر کنم و خاطراته به شدن لذت بخشمو باهاشون مرور کنم ....قدمت این کلمات به ۴ سال یا خیلی بیشتر بر میگرده ... فقط خاستم بنویسمشون تا یادم بمونه ...

یکشنبه 7 تیر 1388



بعد کنکور به شدت پتانسیل اینو داشتم که به وسعت یه دنیا عر بزنم ...اما اینکارو نکردم ..تا الان این کارو نکردم ...به خاطره این کار برای باره اول سردردی گرفتم که نمیتونستم به هیچی نگاه کنم فقط چشمهامو بستم ...با اینکه هیچ وقت آدمی نبودم که این مدلی تاثیر بگیرم اما گرفتم و داغون شدم ...شب با مسکن خوابیدمو و صبح پاشدم و حالم بد بود ...جلو آیینه خنده های عصبی تحویل خودم میدادم ...

اما روزه سوم به واسطه ی استفاده از عقل و نصیحتهای و دلداری و امیدها رها کردم همه چیزو ....به حال خودش ...فقط دعا میکنم واسه خودم ..و دوستام ....

صبح روزه سوم همه جا رو مرتب کردم ...خونه رو ...اتاقمو که دوماه بود به میزام دست نزده بودم ...خاکها رو کنار زدم ...تمام کاغذهای نتی که به دیوار و پنجره ها بود و کندم ...جزوها رو مرتب کردم و تو قفسه ها گذاشتم .... تمام یونیبالها و استدلرهارو پیدا کردم و ریختم دور ....چرک نویسها و برگهای تک و ریختم تو آشغال ...اما نوشته های رو دیوارو پاک نکردم ...ناخونهامو از ته گرفتم ...


بعد یه نفس عمیق کشیدم تو اتاقم .و احساس کردم اونم نفس کشید ...


پ ن :بعدش هم رفتم سینما ....امروزم جشن صد سالگی خانه سینما رو دیدم ! و دو شماره آخر چلچراغو ورق زدم ...اینا یعنی الان دارم شبیه به یه آدمی زندگی میکنم که دوست دارم باشم !


چهارشنبه 3 تیر 1388

 

 

دلا دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر زخاکستر بر آورد

زمین و آسمان گل رنگ و گلگلون

جهان دشت شقایش گشته از این خون

 نگر تا این شب خونین سحر کرد

چه خنجرها که از دلها گذر کرد

به هرخون دلی سروی قد بر افراشت

به هر سروی تذروی نغمه برداشت

 

دلا این یادگاره خون سرو است

 

پ ن :به طور اتفاقی تصمیم گرفتم برم توی آهنگهای خاطره انگیزم ...فولدر نامجو رو باز کردم ...سه تار هاشو پلی کردم ..اولین آهنگی که خوند این بود ....نمیدونم شعرش ماله کیه اما بسیار ازش لذت بردم ...آهنگهاش اونه که الان داره آرومم میکنه ....

 

پ ن :فردا بعد از ظهره مهمی داریم !منو بقیه ی کنکوری های هنر ...

دوشنبه 1 تیر 1388



دیگه طاقت دیدن و شنیدن هیچی و ندارم ...نه دروغ نه راست نه شایعه ....

چه بلایی سرمون میاد !؟

به زور خفه میشیم یا....له میشیم ؟

یا شایدم اون کورسوی امیدو داریم ....


دلم برای اونهایی که دیشب بودن و الان زیر دست و پاو() له شدن و فردا هم نمیشه دفنشون کرد میسوزه ....جرم و کی معلوم میکنه و که دستگیر میکنه و کی متهم میشه و ....

دیگه خیلی وقته حوصله ی نوشتم ندارم ...

فقط کنکوره گند هم بیاد و بره و راحت بشم ....گرچه میدونم راحتیم ماله اون موقع نیس ....


یکشنبه 24 خرداد 1388

دلم به شدت گرفته ...

بعد از ظهری بعد کنکور رفتم تو خیابونا ...مردم با نگاهشون حرف میزدن ... به خوش باوری این مردم واقعا حسودیم میشه ....از چراغونیها ی بی دلیل و بی معنی خنده ام میگیره . این تنها نقطه ی به ظاهر شاده ...فوق لیسانس عمران و ۴۸ ساعت بیداری ....

مامان میگه خودتو در گیر نکن ...خودتو نردبون نکن ...منم داغ بودم منم همه ی میتینگها رو میرفتم اما آخر به این نتیجه رسیدم که نمیشه ....من فکر میکنم که تو تجربه کردی تو رفتی من چی ؟!من نباید باشم !؟دلم میسوزه به حاله خودم از بی عدالتی ...از جایی که قراره توش باشم ...

خبر نمیرسه تلفونا قطع شده و شبکه ها ...اما تلویزیون خبر غرور آفرین زیر نویس میکنه و شادی پراکنی میکنه ....من باز دلم میگیره ...

بابا میگه زندگیت همه کارت همه چیت کنکوره نرو تو موده اینا ....بیا بیرون درگیر نشو ....

من چی بگم ؟! میخوام بیخیال شم میخوام رها کنم اما از شایعات از حرفهای راست بغضم میگیره ...

من بازم سبزم و ایمان دارم

پنجشنبه 14 خرداد 1388



امتحانا تموم شد ...کارنامه ها رو دادن ...میریم تو فازه آخرین کلاسا و روز شمار کنکور هم داره که آخراش میرسه ...هوا داره تابستونی میشه و یه تیکه از خاطراتم داره ازم جدا میشه ...

هر جا نگاه میکنم بی حوصلگیمو میدم ببینم ...از شلوغی هاا و تنبلی ها ...اما دائم یکی نهیب میزنه که فقط چند هفته ...فقط ....

بعد از چند ماه صبح زود میزنم بیرونو هوا خنک حسابی حالمو جا میاره ....خیلی همه چیز خوشگل شده ... گلها درختا همه ....هنوزم مثل روزا اولم ...میشینم سره کلاسو به این فکر میکنم که یه سال چه مدلی ورق خورد ....چقدر عادتهای خوب داشت و چقدر واسم مثبت بود ...وادار شدم چه کارایی بکنم ....

به کتابام خیره میشم بعضیشا تا هم نخورده ...به زور تستهایی که زدمو مرور میکنم و حواسم پرت میشه ...

خاطراته خوبم امسال عالی بودن ...بر بودن از تجربه های جدید و نو ....

همش با خودم فکر میکنم که چقدر زود گذشت ...

من همونی بودم که عمرا سراغ سیاست نمیرفتم و الان چه جوری کل کل دارن با دوستام ...چقدر آدم عوض میشه و چقدر میتونه با گذشته اش فرق کنه ....

الان چقدر میبینم اتفاقای نو میتونه حالمو خوب کنه و کمی امیدوار شم ...


به امید نتیجه های عالی تر ....


یکشنبه 3 خرداد 1388

دیروز رفت روی  تو بسته بندی بهترین خاطراتم ... دوم خرداد ...

۲ خرداد اسمی بود که موقع بحثها سیاسی خونواده زیاد به گوشم میخورد ...

نمیدونستم این قدر باید یه حادثه ها اعتقاد پیدا کنم ....به صورت نه چندان اتفاقی آریا شهر بودم که مردم و با پرچمهای سبز و عکسهای میر حسین دیدم و اتوبوسها ی سبزی که طرفداراش توش بودن ...به سرمون زد واتفاقی بی هوا ما هم ماشین گرفتیم و رفتیم ورزشگاه ... چون جایی رو نمیشناختیم ماشین سه چهار نفرو سوار شدیم ...چهار تا دختر که موقعه برگشت تو ایران زمینم دیدمشون و یه تاکسی ون و چند تا تاکسی ...وقتی رسیدم به پارکینگ اینقدر شلوغ بود که ماشینو وسط پارک کردیم و کمی که به ورزشگاه نزدیک شدیم صدای نفس جمعیت و حس میکردیم جوی بود .بعد از شلوغی ها چهار و نیم که  رسیدیم نصیبمون زمین کف ورزشگاه بود ...وقتی وارد شدم و جمعیتو  که دیدم ماتم برده بود ...این همه آدم همه جوون همه سبز خدایا ..کمی ننشسته بودیم که بلند شدیم و سرود ملی خوندیم و کلیپهای  میر حسین پخش میشد ...حرفهای میر حسین و خاتمی سالنو میبرد رو هوا ...آدمهای زیادی اومده بودن .... عموزاده خلیلی ، کیومرث پوراحمد، کامبوزیا پرتویی ، سهیل محمودی بود و حمید فرخ نژادی که گفت به کتک خوری عادت کردیم و داستان خاله سوسکه . حرفهایی مختلف و شعارای جوی ...من هنوز نمیدونم چی شد و کجا بودم ...اما اتحادی که بین همه ی آدمها بود خیلی برام عجیب بود ...واقعا همه برای یه چیز اومده بودن همه با افتخار پرچم میر حسینو تکون میدادن و ایمان داشتن که اتنخابش سرنوشتمونو عوض میکنه و منم ایمان پیدا کردم ... خاتمی با آهنگ یاره دبستانی اومد و وقتی میگفت دست و منو تو باید این پرده ها رو پاره کنه همه زوم بودن رو چهره ی خاتمی ..مثل همیشه ی همیشه لبخند میزد ...دستمو مشت میکنم و به روبان و دست بند سبزم خیره میشم و و به پرچم «انسانم آرزوست» دستمو تو هوا رها میکنم و پرچممو تکون میدم و هم صدا میشم «موسوی حمایتت میکنیم ...»

من چی میشم ؟!میر حسین میاد ؟!اگه بیاد باز تنهاش میزارن ؟ خرابش میکنن ...فکر کنم من همون حسی رو دارن که ۱۲ پیش اونهایی داشتن که با خاتمی رای دادن ...

تو خیابون مسیر برگشت کلی آدمو دیدم که سبز بودن ....خیلی ها با دیدن عکس میر حسین لبخد میزدن و خیلی ها هم پز شناسنامه ی سفیدو  میدادن ...


و من از الان آدم سبزم ....

اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات