دوشنبه 28 مرداد 1387

 

سلام

 

دلم به حال خودم سوخت ...که توی این شبا فقط چرخیدم ...غر زدن ...نگاه کردم ....بهونه آووردم ...اما ...اما دعا نکردم ....

 

من به تو اعتقاد دارم ...و میدونم که منو میبینی ... تو همه رو میبینی ...و میدونم دل شکسته ای ...شبی که به نام توئه ....اما همه به همه چی فکر میکنیم جز تو ....غربت سخته ...اما نمیفهمیم ...هیچ کدوم نمیدونیم و فقط داریم حرفشو میزنیم ...

اینقدر غریبی که من دارم میگم در بارت ...منی که  هیچی نمیدونم ....منی که فقط یه چیزی دل دلمه که میگه در عذابی ....منی که عشق به تو، تو وجودم بود از لحظه ی تولد ...چون تو خواستی که روز تولدت بیام ....میگن از همه مهربون تری ...خودم دیروز شنیدم ...اون میگفت مثل برادر ، مثل مادر ،مهربونی ...

میگن میایی و میری ...از بینمون رد میشی ...اما ....

 

پ ن : هر سال اتفاقی می افته که باعث میشه من نیمه شعبانم جوره دیگه ای باشه ...امسالم نمایشگاه «نقطه سر خط»....ممنون که باعث شدین فکر کنم ....خیلیهاشو از شما یاد گرفتم ....

دوشنبه 28 مرداد 1387

 

سلام

 

دلم به حال خودم سوخت ...که توی این شبا فقط چرخیدم ...غر زدن ...نگاه کردم ....بهونه آووردم ...اما ...اما دعا نکردم ....

 

من به تو اعتقاد دارم ...و میدونم که منو میبینی ... تو همه رو میبینی ...و میدونم دل شکسته ای ...شبی که به نام توئه ....اما همه به همه چی فکر میکنیم جز تو ....غربت سخته ...اما نمیفهمیم ...هیچ کدوم نمیدونیم و فقط داریم حرفشو میزنیم ...

اینقدر غریبی که من دارم میگم در بارت ...منی که  هیچی نمیدونم ....منی که فقط یه چیزی دل دلمه که میگه در عذابی ....منی که عشق به تو، تو وجودم بود از لحظه ی تولد ...چون تو خواستی که روز تولدت بیام ....میگن از همه مهربون تری ...خودم دیروز شنیدم ...اون میگفت مثل برادر ، مثل مادر ،مهربونی ...

میگن میایی و میری ...از بینمون رد میشی ...اما ....

 

پ ن : هر سال اتفاقی می افته که باعث میشه من نیمه شعبانم جوره دیگه ای باشه ...امسالم نمایشگاه «نقطه سر خط»....ممنون که باعث شدین فکر کنم ....خیلیهاشو از شما یاد گرفتم ....

جمعه 25 مرداد 1387

چند شب پیش ناگهانی یه آهنگی از نامجو پیدا کردم که شعر« طلوع »سیاوش رو خونده بود خیلی بی کیفیت اما خیلی خوشحال شدم !نمیدونم چرا ..تا چند روز بعدش تمام مدت در حال زمزمه کردنش بودم و انگار نمیتونستم از ذهنم بیرون کنمش ...یه لحظه فکر کردم که چقدر بهم بیشتر خوش میگذره وقتی این مدل شعرارو و میخونم تا وقتی که شعرای رپ و آهنگهای چرت جدید رو زمزمه میکنم ....چرا وقتی که این همه از آهنگا لذت میبرم بازم میرم سراغ اون آهنگایی که خودمم اعتراف میکنم چرتن !؟

تکراری هستن اما بعضی اوقات فکر میکنم شرف دارن به این آهنگهای جدید... همش به خودم میگم چرا اینقدر سلیقه ی هنری مردم پایین اومده .منم جزو همین مردمم ..اما سعی میکنم تکراری نباشم ...همیشه از زرد بودن و تکرار فراری بودم ...نمیدونم چه دلیلی باید واسه خودم بیارم ؟!؟


پ ن :نقطه عطف تابستونم همین 5شنبه بود ... 5شنبه روزه خوبی بود..خوش گذشت بهم ....تمام دوستامو دیدم ...دلم برای همشون تنگیده بود خیلی ...


پ ن ۲: کتاب «جنگل واژگون رو هم خوندم »


پ ن ۳: بهت گفته بودم من «نیمه ی شعبان» به دنیا اومدم ؟

یکشنبه 20 مرداد 1387
خونه


نشتسم روی زمین ...روی فرش کثیف اتاقم ..از پنجره ی اتاق دنبال ماه میگردم که الان از پشت پرده سوراخ سوراخه ....به دیوار اتاقم که داغونه ...به میزم که خیلی وقته جمع نشده از تنبلی کارام هنوز پخشه و خاک گرفته ...و به این که چند هفته ای بیشتر مهمونه این خونه نیستم ...

دلم تنگ نمیشه ...



پ ن : کتاب هم نام رو خوندم ...جومپا لاهیری ...نمیدونم هیچ حسی نداشتم ..فقط فهمیدم که چقدر از بی قیدی بدم میاد ..

پنجشنبه 17 مرداد 1387

سلام

 

چهار  روزه برقا راس یه ساعت میره ...اونم توی شب ...منم میزنم بیرون ...تنها ....دیشب نشستم روی جدول ...چند متری با ماشینی که پارک شده بود فاصله داشتم ...ماشینها که از روبرومی اومدن نوربالاشون توی چشم بود از پست سرم هم که می اومدن سایه ام می افتاد روی ماشین روبروییم...من بودم خمیده و دست زیر چونه  و یه درخت پر از برگهای ریز ریز ...شده بود مثل منظره های غروب آفتاب و ساحل و اینا که می کشن !

 

امروز یه پدری رو دیدم توی مترو با پسرش که 12 ،13 سالش ،که خم شده بود و برای بچه اش آینه نگه داشته بود تا پسرش موهاشو مرتب کنه !پسره کلاه سرش بود که فکر کنم بهشون میگن لبه دار ،کلاهو پشت و رو سرش کرده بود و داشت موهای کوتاهشو به زور از اون جای خالی می آورد بیرون !جالب اینجا بود که هر کسی که رد میشد میخندید .از باباش خوشم اومد ...

 

دیشب صالج علا در کمال جدیت روبه دوربین گفت : چاقی «خدای نکرده » باعث کچلی شما میشود !چقدر زیبا حرف میزنه ....

 

پ ن : نمیدونم شماها از فایر فاکس استفاده میکنید یا نه .اما اگه استفاده میکنید میدونید که چه تغییر خوبی توش ایجاد شده ! ....دستت درد نکنه بلاگ اسکای !

جمعه 11 مرداد 1387
تابستون

یه تقویم دارم که توش بجای مرداد امرداد نوشته شده ...روی هشتم رو خطی میکشم .و مینویسم «رهایی» .فکر میکنم شاید شروع بهتر باشه ....دیگه فکر اینکه صبح به روزبلند بشم  و به زور هم داداچی رو بیدار کنم و با نیم ساعت تاخیر برسم سر کاروزی ...تمام .... دیگه میتونم رویا بپرورارم ! از اون تخیلات .....کتابایی که با غرغر مامان خونده میشه ....


پ ن : برای دوست مهربون که خیلی گرفتاره و دلم براش یه ذره شده دعا کن ....شاید کمی مشغله اش کم شه ...

شنبه 5 مرداد 1387
کنکور
ساعت30/14 .دانشگاه پلی تکنیک /محوطه .

شرشر عرق میریزم .در تلاش فراوان برای سالن ه مورد نظر جست و خیز هستم .از لابلای درختان دانشکده ریاضی رو کشف میکنم اما اونجا نیستم ...میرم و یه دانشکده ی ریاضی رو پیدا میکنم اما اونجا هم نه ....جلو تر چشمم به دانشکده ی عمران می افتاده ...با فضاحت خاص و زحمت فراوان میتونم بلاخره شماره مو کشف کنم ...طبفه ی سوم سالن شماره ی 7 ...

ساعت 30/15.دانشکده ی عمران .

صندلی هم با مصیبت خاصی پیدا میشه .وقتی میشنم و دورو بری هامو بر انداز میکنم و به عبارتی میگرخم !خدایا !بعد از چندی متوجه میشم که اکثر بچه های هم مدرسه ای هستن و قراره سوالات رو با هم حل کنن اما من تکم ...
بغلیم سمت راست یه کفش آبی نفتی پوشیده! ...بغلیم از اون طرف ساعت رو میزی آورده ! پشت سریم هم از توی ابروهای بسیار شیطونیش سنجاق قفلی رد کرده موهاشم تا مقیاش بیست سانتی پوش داده بود با مقنعه !(به جان خودم اگه دروغ بگم )...جلوییم هم به خانم با شخصیتی که ناخنهایی قهوه ای تیره داشت که به وسیله ی اون بیلهای عظیم تی تاپ میخورد ! همه اطرافیانم سوژه میباشند ....
بعد از نیم ساعت اول حوصله ام به شدت سر رفته بود و اینقدر روی برگه نقاشی کردم که گفتم کاش میشد این نمونه سوالاتو میبردم خونه و طرحاشو اجرا میکردم ! یه نیم ساعتی هم با کیک و ساندیسی که برده بودم خودمو مشغول کردم اما یه دختری ار دوردستها ایقدر بهم زل زده بود که از گلوم پایین نرفت ...بسی زمان دیر گذشت موقع حل دفترچه ی عمومی ... از صندلی اول تا آخرو بر انداز کردم و باز هم افاقه نکرد ....دیگه صدای سمت چپی ها بالا گرفته منم میفمم که دارم دعوا میکنن که کدومشون اون سوالو درست زده ...مراقب ایستاده و با لبخند ملیحی همراهیشون میکنه من که دراز کشیده در انتظار دفترچه ی اختصاصی ...

ساعت 17 دانشکده ی عمران.

حالا که تمام دفترچه پر از تصویر سازی و انواع تایپو گرافی شده، مراقب میگه بزارید زمین و اینا ...میگم کاش اینا و جمع نکنن و بزارم لای دفترچه خاطراتم ! لابلای سوالات ریاضی تصویرسازی کودک کردم که به نظرم خیلی خوب شد و توی صفحه ی عربی هم یه چهره کشیدم که توی قفس بود !و لابلای زبانم یه چیزای در هم برهم از ساعت و صندلی و عینک و اینا ... دل میکنم .....
دفترچه ی اختصاصی هم بر میدارم و یه ربعه تمومش میکنم .....


ساعت یه یه ربعی از ساعتی که بالا گفتم گذشته و گوشیمو روشن میکنم و میزنگم به بچه ها فقط یکی روشنه که اونم داره میره ...منتظر میمونم و با هم خاطرات جلسه رو تعریف میکنیم و به سمت خونه سرازیر میشیم ....