سلام
دلم به حال خودم سوخت ...که توی این شبا فقط چرخیدم ...غر زدن ...نگاه کردم ....بهونه آووردم ...اما ...اما دعا نکردم ....
من به تو اعتقاد دارم ...و میدونم که منو میبینی ... تو همه رو میبینی ...و میدونم دل شکسته ای ...شبی که به نام توئه ....اما همه به همه چی فکر میکنیم جز تو ....غربت سخته ...اما نمیفهمیم ...هیچ کدوم نمیدونیم و فقط داریم حرفشو میزنیم ...
اینقدر غریبی که من دارم میگم در بارت ...منی که هیچی نمیدونم ....منی که فقط یه چیزی دل دلمه که میگه در عذابی ....منی که عشق به تو، تو وجودم بود از لحظه ی تولد ...چون تو خواستی که روز تولدت بیام ....میگن از همه مهربون تری ...خودم دیروز شنیدم ...اون میگفت مثل برادر ، مثل مادر ،مهربونی ...
میگن میایی و میری ...از بینمون رد میشی ...اما ....
پ ن : هر سال اتفاقی می افته که باعث میشه من نیمه شعبانم جوره دیگه ای باشه ...امسالم نمایشگاه «نقطه سر خط»....ممنون که باعث شدین فکر کنم ....خیلیهاشو از شما یاد گرفتم ....
مرداد 1387