کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 بهمن 1388

 

هوا ابریه  و بارونی نم نم میزنه .... 

 

فهمیدم یا حداقل بهم ثابت شد که این مهم نیس که چه کاری انجام میدی مهم اینه که این کارو با فراق بال و آرامش انجام بدی ....آقا لذتی داشت این تعطیلات .... 

 پیاده روی و فهمیدم که جز یکی از بهترین تفریحامه !با موزیک یا یه دوست پایه میتونه یه روزه به شدت عالی واست به ارمغان بیاره ....  آقا همه جور پیاده روی یه طرف ،پیاده روی تو ولی عصرم یه طرف ! کتاب خریدن وسط اونم یه طرف دیگه !... 

بعد سه سال هم رفتم بهشت زهرا .... دوباره رفتم بالای سره اون قبرایی که یه روزایی از عمرم از صبح تا شب مینشستم و گریه ها رو تماشا میکردم  چقدر گنگ بود اون موقع ها .... مامانم که همیشه بالای اون  قبر که توی اون سن تا کمر من بلند بود می ایستاد و گریه میکرد همش .... 

بعد از چند وقت با فراق بال فیلم تماشا کردم و فیلم دیدم ....  

دوستامو دیدم و خاطراته هنرستانو مرور کردم و کلی خندیدم و به خوشحالی اون موقعم حسودیم شد !

خلاصه  ....

یکشنبه 6 دی 1388

بادی میخورد به صورتم و نگاهم با پلیس گاردی گره میخوره و زیر لب کثافتی میگم و انگار که به لجنی خیره شده باشم ازش میگذرم . مسیر مستقیم نمیشه رفت و همش هدایت میشم به کوچه های فرعی . آدمها میدونن چیکار کنن . مادر از کنار پلیس رد میشه و میگه : خدا بزنه تو کمرت اگه کسیو بزنی . پشت سریا ایشالله محکمی میگن . برای ایجاد وحشت تو مردم دو نفری هر کدوم پشت یه موتور نشستن و باتوماشونو میگیرن تو هوا اما مردم با هو کردنای دسته جمعی خارشون میکنن . دمه پارک دانشجو انگار ایستگاهشونه از دور فقط کلاههاشون برق میزنه . صدای تیر میاد . اشک اور میزنن  خانمی  کاغذی آتیش میزنه و میده دستم . مردم زیادن زیاد میشن .از پشت مردم با شعار الله اکبر میان جلو . حرکت میکنیم و میریم .پل رو بستن .

یه ردیف گاردی که از سر تا پا سپر دارن ملتو هل میدن . مردم سنگ میندازن .اونا باتوم میزنن مردم  این ماه ماه خون است یزید سرنگون است میگن . اونا اشک آور میزنن .مردم مرگ. بر (..)میگن .

مردمو هل میدن .پخش میشیم تو کوچه پس کوچه ها . در همه ی خونه ها بازه . خانومه داد میزنه بیا تو .در پشت سر ما بسته میشه .  کثافت عوضی با لباس شخصی زنجیر به دست می افته به جون مردم .

دختره رو پشت در با دمه مرگ کتک میزنن . مردم میریزن تو خونه . مردی که پاش تیر خورده . 6 تا دختر که سرشون شکافته شده . دختری که دستش شکسته و دارن آتل میبندن . دختری که از زور کتک از حال رفته .تو راهرو پره از آدمهای زخمی ...  

خون میبینم همش. دلم یهویی میریزه . خانوم همه ی دستمالای سفید تو خونشو آورده . همه قرمز میشن . 

دختری داد میزنه یه دستمال بدید . همه قفل شدن دستمالا تموم شده. پسری میدوه گوشه پارکینگ و لباسو در میاره و میده دستش .

یکی همش چشاش پره اشک میشه و سرازیر میشه . میگه ندیدی چه جوری گلوله انداختش روی زمین .میگه ندیدی خونش ریخت روی زمین ...  

کسی میگفت خون خیلی کارا میکنه .

 

خدایا اینجا کجاس ؟ عاشوراس راستی ....

چهارشنبه 2 دی 1388

 

آقا برگی نیس تو این برهوت و سرما که حتی زیر پاهامون بره تا با صدای خش خشش کمی لذت ببریم ... 

سرما و سوز ولی بیداد میکنه .. .   . 

زمستان محترم هم شروع شد . میتونیم امیدوار باشیم به برف . .  . 

یکشنبه 15 آذر 1388


زندگانی داره به سرعت پیش میره و من تلاش میکنم بهش برسم فقط . دعوا که ندارم باهاش، اما احساس میکنم دلش میخواد لج منو در بیاره .

چند روزی هست که توی شوک یکی از اتفاقات دور و برمم . 

اولین برف و دیدم اما نه زیاد .دلم میخواست برم زیرش ولی نشد .کم بود و زود تموم شد .

اینقدر این هفته استراحت کردم که فکر کنم هفته ی دیگه باید با شدت زیادی کار کنم .

سردی هوا رو دوست دارم اما کثیفیشو نه ! یادته پارسال گفتم دلم میخواد این پیراهن چرک مردتو در بیارم و چنگ بزنم و بشورم تا تمیز تمیز شه ؟ واقعا الانم دلم میخواد این کارو کنم .

بعضی اوقات حسرت میخورم که چرا صبح زود بیدار نیستم که آسمون آبی و کوههای برفی رو نگاه کنم چه کنم که !

پدر رویه یه کاغذ تقویم رومیزی یه یادداشت نوشته و زوده روی مانیتورم . یه بار یادداشتو خوندم اما کاغذو نکندم .چند روز بعد که از پشت نگاهش میکردم ،دیدم دست خطه خودمه که نوشتم خیلی روزه خوبیه امروز چقدر سورپرایز میشم ...تاریخو دیدم نوشته بود 11 اسفند 85 !


پ ن : رفتم سینما بلاخره و محاکمه در خیابانو دیدم . نظرمو بگم ؟

پ ن ۲: به عنوان یک دانشجوی ورودی با ذوق فراوان روز دانشجو رو تبریک میگم !

شنبه 7 آذر 1388

بهت گفته بودم چقدر سریع میگذره ؟

خیلی !هرچی فکرشو میکنم باورم نمیشه . همین دیروزا بود سره کلاس کنکور بودم یا همین دیروزا بود کاورزیم و تابستونو و گرما وووو

آقا بسیار سریع میگذره .

اولین امتحان دانشگاه رو دادم ....اولین ژوژمان رو هم 1 شنبه تجربه میکنم .

تو اون شهره کذایی آدم فصل رو نمیفهمه ..حیف این همه زیبایی پاییز نیس که نتونی ببینیشون ...حیفه.

انگشت شصتم دیگه داره خراب میشه . به دلیل بی سلیقه گی مجبورم کارامو با مداد رنگی بزنم و طفلک انگشتم .

اینقدر کار رو سرم ریخته که دلم میخواد هیچ کدوم رو انجام ندم .یهویی بزنم از خونه بیرون ....تو خیابون بلند ....یه جایی که چنار داشته باشه تا آسمون و منم تا صبح برگهای جذاب وخوش رنگشو بااون صدای خش خش رد کنم و یه حس خوبی بیاد تو وجودم تو دلم میتونم حتی واسه برگها آرزو بکنم که کمتر دردشون بیاد .اونوقت چشمامو ببندم و برف بیاره و منم تا ساعت 3 راه برم راه برم.پاهام از سرما سر بشه و من هنوز راه برم .هیچ کس نباشه ،آسمون قرمز باشه  . چشمامو باز کنم وووو

میتونم چند لحظه ای با همین رویا برم تو فضا کمی آرامش تجربه کنم .همین بس واسم ....

 

پ ن : تولدت مبارک ! چقدر خوب که یه عدد هفت داری، دوستم .

اتفاقی دو تا فرزاد میشناسم که 7 آذرند و اتفاقی هیچ کدوم تا الان ندیدم . اتفاقی نمیدونم چند سالشون میشه و اتفاقی دو تاشون آدمهای مهربونیند. اتفاقی ...

 ولی میدونم 11 اونقدرام بد نیس .دوتا عدد مثل هم خوش شانسی میاره .

جمعه 29 آبان 1388

 

 

دلم برای خودم تنگ شده .برای منی که کلی پشت کتاباش بودو چقدر تلاش میکرد .برای اونی که همش نگران وقتای سوخته اش بود. طفلکی که کلی شیطنتنهای ناگفتنی داشت از خونه تا مدرسه ! مثلا محیط عوض شده و باید منم کمی بفهمم که باید بزرگ شم . صبحها که بیدار میشم دیگه سقف اتاقم بالا سرم نیست . دیگه با صدای بسته شدن در بیدار نمیشم و دیگه نمیتونم گلایه کنم از بلند بلند حرف زدن ، چون اونا مامان و بابا نیستن که با عطوفت به حرفم گوش بدن . دیگه اتاق همش مال من نیس و سهم من همون تخته آبی بد رنگه . 

خلاصه که زندگی داره کمی به ما میفهمونه که زیادم راحت نیس . 

واقعا هنوز نمیدونم کجام و هر وقت به این فکر میکنم که الان دارم توی دانشگاه راه میرم یه احساس عجیبی پیدا میکنم مثله اینکه چقدر غریبم . شرایط بدی ندارم اما خوب هم نیستم . 

یعنی من اون طوری که باید باشم نیستم . 

صبحا دیر پا میشم و هلک هلک میرم دانشگاه و نهایت درسی که انجام میدم هندسه نقوشه ،که زیادی جدیش گرفتم به قول استادش اگه جدیم بگیرید جدی میشم و برای من این اتفاق افتاد .  

چقدر دوماه سریع گذشت .چقدر ! 

 

پ ن : سرطان لاستم دوباره عود کرده ... 

چهارشنبه 13 آبان 1388
بی اختیار خنده ی عصبی میاد رو لبم .
راه میرم .
میشنوم که مردم زیر لب فحش میدن .
منم تو چشای بچه ی باتوم به دست خیره میشم و میگم کثافت و رد میشم .این کارو بیشتر از صد با انجام دادم .
دو برابر من قد داری و تا دندونت مسلحی ،تو چشات میخونم که واقعا مسروری از اینکه مردم رو زیر مشت و لگدت میگیری .آره تو اقتدار داری اونم از نوع باتومیش .میتونی به باتومت افتخار کنی .یا به اون گازهای که به کمرت وصل کردی ....یه چیزه دیگه ای هم تو چشات هست .یه ترس وحشتناک ....
اشک آور میزنن .چشا قرمزه .آدمها همه پراکنده ان به زور باتوم .
این ور میدون سبزها ایستادن و اون ور 20وخورده ای نفر با اعتماد به نفس کامل رو آسفالت زانو میزنن وبا پس زمینه ی « این همه لشگر آمده به عشقه رهبر آمده» دارن با اخلاص و لباسهای پلنگی نماز میخونن .
اینقدر از این روز میترسیدن که همه ی بسیجی های شهرو ریخته بودین تا یه میدون پر شه .

میخوام ببینم روزی رو که خودتون تو ظلمتون غرق میشید .


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>